![]() |
![]() |
|
| مجموعه ای از نامه ها و جملات عاشقانه بسیار زیبا |
|
در زندگي افرادي هستند كه مثل قطار شهربازي هستند از بودن با اونا لذت مي بري ولي باهاشون به جايي نمي رسي
ما در زندگی مرتبا با درسهای تازه ای روبرو
می شویم و تا زمانی که درسی را یاد نگیریم مجبور به
گذراندن دوباره آن هستیم |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 16:8 توسط حبیب |
|
|
عشق، تصميم قشنگي ست، بيا عاشق شو
نه اگر قلب تو سنگي ست، بيا عاشق شو
***********
آسمان زير پروبال نگاهت آبي ست
شوق پرواز تو رنگي ست، بيا عاشق شو
***********
ناگهان حادثه ي عشق، خطر كن، بشتاب
خوب من، اين چه درنگي ست، بيا عاشق شو
***********
با دل موش، محال است كه عاشق گردي
عشق، تصميم پلنگي ست، بيا عاشق شو
***********
تيز هوشان جهان، برسر كار عشقند
عشق، رندي است، زرنگي ست،بيا عاشق شو
***********
كاش در محضر دل بودي و ميديدي تو
بر سر عشق، چه جنگي ست! بيا عاشق شو
« مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز»
صورت آينه زنگي ست، بيا عاشق شو
***********
مي رسي با قدم عشق به منزل، آري...
عشق، رهوار خدنگي ست، بيا عاشق شو
***********
باز گفتي تو كه فردا!!! به خدا فردا نيست
زندگي، فرصت تنگي ست، بيا عاشق شو
***********
كار خير است، تأمل به خدا جايز نيست!
عشق، تصميم قشنگي ست، بيا عاشق شو
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 15:53 توسط حبیب |
|
|
اونیک داره میاد از راه خودشه خود خودشه آره خودشه
خود خودشه آره خودشه
شاید اومده که باورم کنه اومده بگه می مونه می خواد مال من باشه خود خودشه آره خودشه
شاید اومده که باورم کنه خود خودشه آره خودشه خود خودشه آره خودشه خود خودشه آره خودشه |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 14:2 توسط حبیب |
|
|
رمضان الذی انزل فیه القران " " رمضان الذی انزل فیه القران " این ماه پر فیض و پر برکت ماه رمضان را بر تمام مسلمین جهان الالخصوص به تمام ایرانیان مبارک باد این فرصت خوبی است برای جوانان عزیز ایرانی تا بتوانند به نحو احسن خود را بسازند خدمات کامپیوتری تیک این ماه خوب و با عضمت را به همه هموتنان و خانواده خود تبریک میگوید حبیب |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم مهر 1385ساعت 14:42 توسط حبیب |
|
|
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟ چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟ خداحافظ ، تو ای بانوی شب های غزل خوانی خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 17:33 توسط حبیب |
|
|
یعنی میشه که ما دو تا یه روزی به هم برسیم؟ مهم فقط رسیدنه ، حتی اگه کم برسیم یعنی میشه خوشی بیاد دور ما توری بکشه؟ به آرزوهاش برسه هر کی که دوری بکشه؟ یعنی میشه شب بشینم دست روی موهات بکشم؟ کاشکی بدونم چقـَدَرباید مکافات بکشم یعنی میشه که شونه هات فقط پناه من باشه؟ چرا تا حالا نشده ، شاید گناه من باشه یعنی میشه که دستامون با هم مثه یه رشته شه؟ هر کی برای اون یکی درست مثه فرشته شه یعنی میشه با هم واسه خوشبختی زحمت بکشیم؟ یه خواب راحت بکنیم ، یه آه راحت بکشیم یعنی میشه بازم بگی دیوونتم من ، دیوونت؟ دوباره عاشقم بشه اون دل مثل رودخونت یعنی میشه با هم باشیم من و خدامون و خودت؟ درست مثه تولدم ، درست مثه تولدت یعنی میشه که جای من فقط روی چشات باشه؟ تکیه کلام تو بازم ، من میمیرم برات باشه؟ یعنی میشه فقط یه بار خدا به ما نگا کنه؟ میگی نمیشه ولی من ، همش میگم خدا کنه یعنی میشه تو دفترش یه لحظه اسم ما باشه؟ یه چیزی بشکنه فقط ، اونم طلسم ما باشه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 10:19 توسط حبیب |
|
|
گریــــه کن عزیزم اما نـه فـقــط واســـه خــــودت
واسـه اینـــکه نمیـــشه دیــــگه بیــــام تــــولـــد ت گریـــه کـــن جـــداییـــها مـا رو رهــــا نمیــکـنــن آدمــــا انــــگار بــرای مــا دعــــا نـمــی کــنـــــن گریــــه کـن حـالا حـالا بایـد از هم جـــدا باشیــــم بشــینیـــــم منتـــظــر معـجـــزه ی خــدا بـاشـیــــم گریـــه کــن منــم دارم مثـــل تــو گریــه میــکنــم بــه خــــدای آسمـــونــامــــون گلایـــه مــی کنـــم گریــــه کـن واســه شــبایی که بـــدونٍ هم بودیـــم تـنـــهایـی بــــرای ســـنگینــی غصه کـــم بودیـــم گریــه کن سبک میشـی روزای خوب یــادت میـاد گــرچـه تــو تقــویمامـون نیستـن اون روزا زیـــاد گریــه کــن برای قولـی کــه بــهــش عمــل نـــشد واســه مشــکلاتـی که ، بودش و هسـت و حل نشد گریـــه کـن بـرای رویـایی که قسمـــت نـمی شـــه یه شبــــم ســـَر خدا واســــه ما خلــــوت نــمی شه گریه کن بـرای خوابـــــا که فقط یه خواب بـــودن واســــه آرزوهامون کــــه همشون حبـــــاب بودن گریــه کن واسه خوشی هایـــــی که نازل نمی شن واســه اون دیـوونــــه ها که دیگه عاقل نـــمی شن گریه کن چون اون روزامون دیگه تکرار نمی شه دلامــون به سادگــی حـاضر بــه اقــرار نــمی شه گریــه کن بـــذار تمــــام عقــده هات شســته بشــه حــق داره آدم یه وقـــــتا از خودش خستـــه بشـــه گریـــه کن واسه همه واســه خودت ، بــــرای من توی بـــارونـــــی تـــرین ثـانیــــه حرفاتــو بـــزن گریه کن تا آینه شـــه بــاز اون چشــــای روشنـت واســـه مونـــدن لازمه ، فــــدای گریــــه کردنــت
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 10:14 توسط حبیب |
|
|
صدا كن مرا... صداي تو خوبست! صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است كه در انتهاي صميميت حزن ميرويد در ابعاد اين عصر خاموش من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم! بيا تا برايت بگويم كه تنهايي من چه اندازه است.. و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش بيني نميكرد «و خاصيت عشق اينست»
از کسی که دوستش داری ساده دست نکش ! شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن چون شاید هیچوقت هیچ کس تو رو به اندازه اون دوست نداشته باشه !!
دلم خیلی میخواست معنای عشق و دوست داشتن رو بدونه !
معنای غروب رو ! ولی کاش هرگز این آرزو رو نداشت ! هر غروبی زیباست جز غروب عشق چقدر شکستن بی صدا ! چقدر تحمل چقدر انتظار نشستن واسه فردا ! چقدر امید و دلخوشیهای الکی !!! وقتی میبینی عشق دروغه ! چراغش بی فروغه ! وفاش همینه !! واسه چی میخوای بمونی ! برو از این دنیا راحت کن خودت رو ! آسمون عشق ابری شده ! تماشا نداره ! مهر و وفا مرده اینکه دیگه حاشا نداره ! دلا سنگ ، هزار رنگ همش ریا و دو رویی ! پس کو تو دلها وفا ! کو ؟؟؟؟ پس عشق و عاشقی چیست ؟؟ بالاتر از اینکه بخوای جونت رو بدی ؟؟!! بسه بسه ... ای دل بیا بریم ...
سکوت حقیقت است فریاد است سرشار از سخنان ناگفته است از حرکات ناکرده اعتراف به عشق های نهان و ببین که این بغض بی صدای من اعتراف به عشق همیشگی توست
هرگز به كسي نگاه نكن وقتي قصد دروغ گفتن داري! هرگز به كسي محبت نكن وقتي قصد شكستن قلبش را داری !!! هرگز قلبي را قفل نكن وقتي كليدش را نداري!!
وقتي کوچيک بوديم دلمون بزرگ بود ولي حالا که بزرگ شديم بيشتر دلتنگيم!!! کاش کوچيک مي مونديم تا حرفامون رو از نگاهمون بفهمن ! نه حالا که بزرگ شديم و فرياد هم که مي زنيم باز کسي حرفمون رو نميفهمه !!!
پروردگارا به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند به من بیاموز لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند محبت کنم به کسانی که محبتی درحقم نکردند
خاطره بهترین و تنها یادگاریست که می ماند پس خاطره ها رو زنده نگه داریم چون فراموشیش کار هیچ کس نیست...
ببخشم کسانی را که هر چه خواستند با من با دلم با احساسم کردند ومرا در دوردست خودم تنها گذاردند و من امروز به پایان خودم نزدیکم... پروردگارا به من بیاموز در این فر صت حیاتم آهی نکشم برای کسانی که دلم را شکستند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 17:19 توسط حبیب |
|
|
باز هم احساس کرده اي که شايد من هستم و چه خودخواهانه تنهايي عاشقي ميکني و من چه مظلومانه عشق را سکوت ميکنم به سادگي يک رهگذر عشق مي ورزي سخن شيرين ميگويي ولي فردا راهت را گم ميکني و هر روز پنجره را باز ميکنم به آسمان مينگرم گاهي خورشيد را ميبينم و شايد تورا حتي نميدانم خانه ات کجاست به روي همه در باز ميکني و با نگاهي و لبخندي دررا ميبندي تو آمدي عاشق باشي ولي رفتن را خود بمن آموختي تو آمدي به ديدارم که تا هروقت دلت خواست مرا ببيند ولي دلت دروغ ميگفت چشمهايم صبور شده اند وقتي که باور کردند چشمهايت باور کردني نيست در فصل بهار سال نو در خانه تکانيه دلت عشق کهنه شعرهايم را دور بريز ديوار فاصله ها بسيار بلند است و من هرروز صدايت ميکنم در شلوغي ايستگاه دلت صدايم را نميشنوي دلم اول آشنايي غربت را فهميد و به روياها رفت و اين حادثه نهان شد بيصدا شد و غريبانه فراموش شد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 14:18 توسط حبیب |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 0:54 توسط حبیب |
|
جلسه محاكمه عشق بود و عقل قاضی ، و عشق محكوم .... به دلیل تبعيد به دورترين نقطه مغز يعنی فراموشی ، قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداری از عشق ، آهای چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتی ، ای گوش مگر تو نبودس كه در آرزوی شنيدن صدايش بودی وشما پاها كه هميشه رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد ؟ همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند ، تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت: ديدی قلب همه از عشق بی زارند ، ولی متحيرم با وجودی كه عشق بيشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكنی !؟ قلب ناليد و گفت: من با وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلبی واقعی باشم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 0:50 توسط حبیب |
|
|
فراموشی به این اسونیا نیست امید من دلم از تو جدا نیست میخوام تو یاد من عشقت بمیره ولی از قلب من مهرت رها نیست دارم اتیش میگیرم از جدایی ولی هیشکی به فکر قلب ما نیست همه دنیا میدونن این حدیثو که آرامش برای عاشقا نیست
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 17:12 توسط حبیب |
|
|
تنها موندن سخته تو ماروتنهاگذاشتی رفتی پی عشق دیگری حالا من موندمو تنهایی من بدون تو انگونه ام
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 17:9 توسط حبیب |
|
مرا صد بار هم از خود برانی دوستت دارم به زندان خیانت هم کشانی دوستت دارم چه حاصل از جفا کردن چه سود از عشق ورزیدن مرا لایق بدانی یا ندانی دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 0:46 توسط حبیب |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 0:40 توسط حبیب |
|
![]() ![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 0:38 توسط حبیب |
|
نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش و او هر روز و پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدين سان بشكند دائم سكوت مرگبارم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 13:31 توسط حبیب |
|
چه غريب بود اين منطق ما.. چه ميخواست ز ما اين عقل ما.. نه با احساس هم درد بود.. نه به ياري گريه هايمان مي آمد..! عقل و منطقي بود در جدالي طولاني.. با احساس و قلب ما... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 13:28 توسط حبیب |
|
|
هزار خیابان فاصله دارم با او
هزار خیابان فاصله دارم با خود چرا زنده باشم وقتی در تاریکی قدم می زنم وقتی که او مرا و گلدان ها کنار پنجره را از یاد برده است .
زخم ها یم را نمی بندد چشم هایش را می بندد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 23:59 توسط حبیب |
|
یه دفعه ، مثل یه شمع داشتی خاموش میشدی اگه پروانه نبود تو فراموش میشدی آره پروانه شدم که پرم سوخته شه تا آتیش دل تو ، به دلم دوخته شه که بسوزه پرو بالم که ، راحت بشه خیالم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 23:56 توسط حبیب |
|
من تموم قصه هام قصه توست اگه غمگینه ، اون از غصه توست یه دفعه مثل یه آهو ، توی صحرا ها رمیدی بس که چشم تو قشنگ بود ، گله گرگ وندیدی دل نبود توی دلم ، تو رو گرگا نبینن اونا با دندون تیز ، به کمینت ، نشینن الهی من فدای تو ، چیکار کنم برای تو؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 23:54 توسط حبیب |
|
عشق يعني مستي و ديوانگي عشق يعني با جهان بيگانگي عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني سجده با چشمان تر عشق يعني در جهان رسوا شدن عشق يعني اشک حسرت ريختن عشق يعني لحظه هاي التهاب عشق يعني لحظه هاي ناب ناب عشق يعني قطره و دريا شدن عشق يعني ديده بر در دوختن عشق يعني در فراقش سوختن |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 23:53 توسط حبیب |
|
عشق یعنی کوچیک کردن دنیا به اندازه یک نفر یا بزرگ کردن یه نفر به اندازه یک دنیا وقتی بارون میاد هر چند تا قطره بارون رو تونستی بگیری تو منو دوست داری و هر چند تا رو که نتونستی بگیری من تو رو دوست دارم سلام دوستان می خواستم از همتون یه سوالی کنم تا حالا عاشق شدید اگه شدید بهش رسیدید یا نه ؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 23:52 توسط حبیب |
|
بین من و تو فاصله غوغا میکنه! تو به شفافی شبنم روی برگا من مثل يه برگ زردی که ميو فته از درختم تو مثل طراوت گلای نرگس روی قلبم من نوشتم بی تو هرگز بين من و تو فاصله غوغا می کنه ياد حرفای قشنگت منو رها نمی کنه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 23:49 توسط حبیب |
|
در خواب ناز بودم شبی دیدم کسی در می زند در را گشودم روی او دیدم غم است در می زند ای دوستان بی وفا از غم بیاموزید وفا غم با آن همه بیگانگی هر شب به من سر می زند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 23:16 توسط حبیب |
|
نمي دانم دلم گم شده يا اوني كه دل به او سپردم. نمي دانم عشقم گم شده يا معشوقم. نمي دانم اعتماد بي جا كردم يا بي جا به من اعتماد كردند. نمي دانم لياقت او را نداشتم يا او لايق من نبود. نمي دانم من در حق عشقمان خيانت كردم يا او.او قدر ندانست يا من. نمي دانم خدا اين را قسمت ما كرد يا ما خود قسمت را رقم زديم. نمي دانم چرا وقتيكه دل بستن سهل است، دل كندن آسان نيست. نمي دانم خدا به ما دل داد تا از دنيا ببريم يا دنيارو داد تا دل بكنيم. هنوز نمي دانم با بودن او زندگي سخت است يا بي او. تحمل جاي خاليش توي تك تك لحظه ها سخت تر است يا ... نمي دانم شكستن غرورم سخت تر است يا شنيدن صداي شكستن قلبم. نمي دانم تو به من عشق را آموختي يا مي خواهي نفرت را يادم بدهي. نمي دانم كه بگويم: چرا آمدي؟ يا بپرسم كه؟ چرا رفتي؟ من نمي دانم تو به من بگو... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 13:26 توسط حبیب |
|
دنبال دنبال دنبال بهونه بودم که باهات آشتی کنم عزیزم از این به بعد هر چی که دوست داشتی کنم با تو قهر بودم عذاب واسه من زندگی بی تو سراب واسه من تازه فهمیدم چقدر دوست دارم توی این دنیا فقط تو رو دارم آشتی آشتی دیگه همیشه آشتی داشتی داشتی نگو دوستم نداشتی آشتی آشتی دیگه همیشه آشتی توی قلبم گل امید کاشتی روی شاخه ها پرنده های عشق مرحم راز عشق ما شده اند همشون بین گل های رنگارنگ نغمه پرداز عشق ما شده اند قربون خدا برم که یک هدیه ی بی نظیر کرده ارزونی یه این بنده ی عاشق حقیر بی تو شوقی ندارم ای گل باغ آرزو با تو لحظه های من بار هوای دلپذیر یه آسمون ستاره هدیه به چشمون تو دل بهت سپردم جون من و جون تو آشتی آشتی دیگه همیشه آشتی داشتی داشتی نگو دوستم نداشتی آشتی آشتی دیگه همیشه آشتی توی قلبم گل امید کاشتی آشتی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 18:20 توسط حبیب |
|
|
منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش با پول اون نخ خریدم زخم دلم رو بستمش همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم بین من و تو فاصله است یک در سرد آهنی من که کلیدی ندارم تو واسه چی در می زنی این در سرد لعنتی شاید که نخواد وا بشه قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم من واسه تو خیلی کمم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 0:39 توسط حبیب |
|
|
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ... تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 13:15 توسط حبیب |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 0:31 توسط حبیب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
عزیزم غصه نخور زندگی با ماست
اگه باختیم امروزو فردا که برجاست |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 |
| پیوندها |
|
صفحه اصلي جوك هاي زيبا عكس هاي زيبا نرگس |
|
RSS
|